على اصغر ظهيرى

137

قصص الحسين (ع) (فارسى)

فَمِنْهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلًا ( احزاب ، 33 ) « حبيب بن مظاهر » نزديك آمد و گفت : مسلم ! شهادت تو سخت بر من گران است ، تو را به بهشت بشارت مىدهم . مسلم با صداى ضعيفى گفت : خداوند تو را هم مژده خير دهد حبيب گفت : اگر من هم به زودى به تو ملحق نمىشدم دوست داشتم وصّى تو باشم تا به وصيت‌هاى تو عمل كنم . مسلم گفت : تو را به اين شخص ( امام حسين عليه السلام ) وصيت مىكنم كه جان خود را فداى او كنى و با دست خو دبه امام اشاره كرد . حبيب گفت : به خداى كعبه قسم كه چنين كنم . پس مسلم بن عوسجه جان به جان آفرين تسليم كرد و روحش به رياض جنت پر كشيد . « 1 » 15 - حر بن يزيد رياحى « حربن يزيد » ابتدا از سران لشكر دشمن بود ، اما سرانجام به نداى حق لبيك گفت و با اشتياق فراوان به استقبال شهادت رفت . وى با « زهير بن قين » با دشمن پيكار مىنمود و چون يكى در محاصره قرار مىگرفت ديگرى به كمكش مىشتافت . شخصى بنام « ايوب بن شرح » تيرى به اسب حُرّ زد و او را از پاى

--> ( 1 ) - نفس المهموم ، ص 264 .